به نام خدایی که در این نزدیکی است...

رهگذر:کمی آهسته تر!! اینجا زندگیست...!!

به نام خدایی که در این نزدیکی است...

رهگذر:کمی آهسته تر!! اینجا زندگیست...!!

این وبلاگ مجموعه ای از شعر ها و متن های زیباست که احساس خوبی بهشون دارم...

جفت آدم یک جایی توی دنیا مشغول است،فقط باید پیدایش کنی

جمعیت زیاد است و جفت ها قروقاتی

پیدا کردنش سخت است

بابام همیشه جوراب های لنگه به لنگه می پوشید،

مادرم حیفش می آمد جورابی را که لنگه نداشت دور بیندازد.

فکر می کرد لنگه ی دیگرش پیدا می شود

و هیچوقت هم پیدا نمی شد...

  • حمید توانا

مثل روز اول...

۲۱
فروردين


موهایم را روزگار سفید کرده
اما عشقت در دلم جوان است
مثل روز اول
میتوانم کنار تیر چراغ برق کوچه تان بنشینم
و به پنجره ی اتاقت خیره شوم
دست هایم را از عشقت ها کنم
و به سایه ای که روی پرده اتاق می افتد دوستت دارم هایم را بگویم

هنوز میتونم روبروی خانه تان ایستگاه صلواتی بزنم
تا شاید میانه ی سرما یک روز از دستم چای و نبات بگیری و من تا همیشه خواب چای خوردنت را با من در یک قاب ببینم
موهایم سپیده شده و تو سپید بخت خانه ی دیگری
اما من هنوز به عشق فکر میکنم
باید این عشق از سرم برود
مادرم برای همه ی درد هایم چای نبات تجویز میکند
و نمیداند که تجویزش مهم ترین خاطره ی من با توست
روزگار موهایم را سپید کرده و قلبم به سیاهی چشم هایت شده
دلتنگ که نه
مرا همین دوست داشتنت کافیست
بیخیال نبودنت

  • حمید توانا

وقت گرانبهاست...

۰۵
فروردين


لحظه های زندگی برای بیشتر ما میلغزه و از دست میره؛ بدون اینکه به اونها توجهی داشته باشیم.


ما به اندازه ای گرفتار تلاش برای زنده ماندن و انجام کارهایی که برای خودمون تعیین کرده ایم، هستیم، که درک نمیکنیم این لحظه تنها چیزی هست که داریم.


ما برای به انجام رسوندن کارها شتابان پیش میریم و کسانی رو که در زندگیمون هستند، بدیهی میشمریم.


ما فراموش میکنیم که چه چیزی واقعاً مهمه و در حالیکه برای پیشی گرفتن به جلو میتازیم، فرصت اونو نداریم که موفقیت هامون رو مزه مزه کنیم یا موهبتهای زندگیمون رو قدر بدونیم.


در طبیعت ماست که باور کنیم هر چه را داریم، همیشه خواهیم داشت و بیشتر ما درباره شکننده بودن خود و غیر قطعی بودن زندگیمون، در انکار هستیم؛ در حالیکه فقط یک لحظه کافی هست تا جهان در برابر چشمان ما دگرگون بشه.


وقت گرانبهاست و هر لحظه این امکان رو داره که بیاد موندنی باشه و همه ما این قدرت رو داریم که هر لحظه رو خاص کنیم.

برای اینکه امسال رو به بهترین سال زندگیمون تبدیل کنیم باید از فرصتی برای لذت بردن از جزئیات زندگی بهره بگیریم.


این لحظه های ویژه ما رو در بر گرفتن و میتونه مثل تماشای طلوع خورشید بسیار ظریف باشه یا مثل فوت کردن شمع تولد عزیزانمون ، بسیار شگفت انگیز باشه.

کتاب بهترین سال زندگی 

نویسنده دبی فورد 

🍀 📚 🍀

  • حمید توانا


من برای برگشتن تو همیشه انتظار میکشم

دارم فکر میکنم ماهی ها خیلی خوشبخت هستند

در یک مسیر دل میبندند و در بازگشت هیچ چیز یادشان نیست

حالا که گرفتار خاطراتم

بدان هر چه پیر تر میشوم جای تو در قلبم محکم تر میشود


من به اندازه ی

تمام دقیقه های این سال

دلم برایت تنگ شده است!


و ای کاش بیایی و 

کمی مرا " تحویل " بگیری!

و اگر نیایی 

باز هم سال دیگری شروع میشود


و من باز هم همان

آدم تنهایی میشوم که سال پیش بودم .. !


  • حمید توانا


این روز ها" کودک درونمان"
به لاک کودکی اش رفته است!
دست به یقه ی نگفته هایمان شده است!
دیگر شیطنت هایش رنگ و بویی ندارد
دم به دقیقه ،
به زیر خنده های بی دلیلش نمی زند!
کودک است ولی پوست کلفت شده است!!
اصلا حالش با خودش معلوم نیست
یک روز شاد است،روز دیگر بیقرار!!
انگار این بار اسباب بازی هایش او را 
بدست بازی گرفته اند !
انگار دیگر بزرگ شده است!!!
دیگر نه او ما را می شناسد و نه او ما را!!!
دلم برای قهر کردن هایش تنگ شده است
حال ما را میبینی
بازیچه ی یک کودک خیالی و
طفلی گریان شده ایم!!

  • حمید توانا

چه خوب میشد که اگر از هم دلخوریم

تلفن را برداریم و زنگ

بزنیم به مشترک مورد نظر

بگوییم؛بیا با هم حرف بزنیم

ساعتش مهم نیست؛هروقت که تو بخواهی

بعد بنشینیم روبروی هم

سنگ هایمان را وا بکنیم 

و او از گله هایش بگوید

و من هم از شکایت هایم

رودربایستی و خجالت را بگذاریم کنار و حقیقت را بگوییم

شاید تصوراتی که من از حرف های او داشتم چیز ساده ای باشد 

که در ذهن من خیلی بزرگ شده بوده

شاید رفتاری که او از من دیده تعبیرش چیز بدی نبوده

و او برداشت مثبتی در تصوراتش نداشته است

حداقل خوبی اش اینست که از حرف های تلنبار شده غمباد نمیگیریم

انقدر جمع نمیشود تا روزی از انباشته شدن بترکد و فریاد براورد

حرف ها را باید زد حتی اگر تلخ و غیر قابل تحمل باشد

بهتر از انست که کسی باشد این وسط که به قول معروف مدام موش بدواند

و خبرها را با برداشت های ذهن کوچکش به دیگری منتقل دهد

باور کن 

حرف ها را باید گفت؛باید گفته شود انچه که باعث رنج و تیرگی ست

باید دلخوری ها را رها کنیم

حتی اگر اخرش؛به سرانجامی خوش نرسد خوبیش اینست

که دیگر نگران ناگفتنی هایت نیستی

  • حمید توانا

در عکس های تکی ات 

در عکس های دسته جمعی 

حتی در عکس های رادیولوژی 

تنهایی ات معلوم است 


با قلبی 

که کتابی ست غیر قابل چاپ 

که در قفسه ی سینه ات 

از آن نگهداری می کنی 


چشم هایت اما

 هنگام خواب

دو چمدان سنگین 

که مسافری 

برای سفری دور بر می دارد 


در بیداری هر کدام شان 

چاه نفتی ست در خاور میانه 


یا دو رودخانه

که سال هاست 

تنهایی موازی شان را 

در آینه 

آرایش می کنند...



  • حمید توانا

راستش‌ را به‌ ما نگفتند یا لااقل‌ همة‌ راست‌ را به‌ ما نگفتند.

گفتند: تو که‌ بیایی‌ خون‌ به‌ پا می‌کنی‌،جوی‌ خون‌ به‌ راه‌ می‌اندازی‌ و از کشته‌ پشته‌ می‌سازی‌ و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست‌ مثل‌ اینکه‌ حادثه‌ای‌ به‌ شیرینی‌ تولد را کتمان‌ کنند و تنها از درد زادن‌ بگویند.

ما از همان‌ کودکی‌، تو را دوست‌ داشتیم‌. با همة‌ فطرتمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌ و با همة‌ وجودمان‌ بی‌تاب‌ آمدنت‌ بودیم‌.

عشق‌ تو با سرشت‌ ما عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌، طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.

اما ... اما کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ چه‌ گلستانی‌ می‌شود جهان‌، وقتی‌ که‌ تو بیایی‌.

همه‌، پیش‌ از آنکه‌ نگاه‌ مهرگستر و دست‌های‌ عاطفه‌ تو را توصیف‌ کنند، شمشیر تو را نشانمان‌ دادند.

آری‌، برای‌ اینکه‌ گل‌ها و نهال‌ها رشد کنند، باید علف‌های‌ هرز را وجین‌ کرد و این‌ جز با داسی‌ برنده‌ و سهمگین‌، ممکن‌ نیست‌.

آری‌، برای‌ اینکه‌ مظلومان‌ تاریخ‌، نفسی‌ به‌ راحتی‌ بکشند، باید پشت‌ و پوزة‌ ظالمان‌ و ستمگران‌ را به‌ خاک‌ مالید و نسلشان‌ را از روی‌ زمین‌ برچید.

آری‌، برای‌ اینکه‌ عدالت‌ بر کرسی‌ بنشیند، هر چه‌ سریر ستم‌آلودة‌ سلطنت‌ را باید واژگون‌ کرد و به‌ دست‌ نابودی‌ سپرد.

و اینها همه‌، همان‌ معجزه‌ای‌ است‌ که‌ تنها از دست‌ تو برمی‌آید و تنها با دست‌ تو محقق‌ می‌شود.

اما مگر نه‌ اینکه‌ اینها همه‌ مقدمه‌ است‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ بهشتی‌ که‌ تو بانی‌ آنی‌ .

آن‌ بهشت‌ را کسی‌ برای‌ ما ترسیم‌ نکرد.

کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ آن‌ ساحل‌ امید که‌ در پس‌ این‌ دریای‌ خون‌ نشسته‌ است‌، چگونه‌ ساحلی‌ است‌؟!

کسی‌ به‌ ما نگفت‌ که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

پرندگان‌ در آشیانه‌های‌ خود جشن‌ می‌گیرند و ماهیان‌ دریاها شادمان‌ می‌شوند و چشمه‌ساران‌ می‌جوشند و زمین‌ چندین‌ برابر محصول‌ خویش‌ را عرضه‌ می‌کند. 

به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

دل‌های‌ بندگان‌ را آکنده‌ از عبادت‌ و اطاعت‌ می‌کنی‌ و عدالت‌ بر همه‌ جا دامن‌ می‌گسترد و خدا به‌ واسطة‌ تو دروغ‌ را ریشه‌کن‌ می‌کند و خوی‌ ستمگری‌ و درندگی‌ را محو می‌سازد و طوق‌ ذلت‌ و بردگی‌ را از گردن‌ خلایق‌ برمی‌دارد. 

به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

ساکنان‌ زمین‌ و آسمان‌ به‌ تو عشق‌ می‌ورزند، آسمان‌ بارانش‌ را فرو می‌فرستد، زمین‌، گیاهان‌ خود را می‌رویاند... و زندگان‌ آرزو می‌کنند که‌ کاش‌ مردگانشان‌ زنده‌ بودند و عدل‌ و آرامش‌ حقیقی‌ را می‌دیدند و می‌دیدند که‌ خداوند چگونه‌ برکاتش‌ را بر اهل‌ زمین‌ فرو می‌فرستد. 

به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

همة‌ امت‌ به‌ آغوش‌ تو پناه‌ می‌آورند همانند زنبوران‌ عسل‌ به‌ ملکة‌ خویش‌.

و تو عدالت‌ را آنچنان‌ که‌ باید و شاید در پهنة‌ جهان‌ می‌گستری‌ و خفته‌ای‌ را بیدار نمی‌کنی‌ و خونی‌ را نمی‌ریزی‌. 

به‌ ما نگفته‌ بودند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

رفاه‌ و آسایشی‌ می‌آید که‌ نظیر آن‌ پیش‌ از این‌، نیامده‌ است‌. مال‌ و ثروت‌ آنچنان‌ وفور می‌یابد که‌ هر که‌ نزد تو بیاید فوق‌ تصورش‌، دریافت‌ می‌کند. 

به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

اموال‌ را چون‌ سیل‌، جاری‌ می‌کنی‌، و بخشش‌های‌ کلان‌ خویش‌ را هرگز شماره‌ نمی‌کنی‌. 

به‌ ما نگفتند که‌ وقتی‌ تو بیایی‌:

هیچ‌کس‌ فقیر نمی‌ماند و مردم‌ برای‌ صدقه‌ دادن‌ به‌ دنبال‌ نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌کنند. مال‌ را به‌ هر که‌ عرضه‌ می‌کنند، می‌گوید: بی‌نیازم‌. 

ای‌ محبوب‌ ازلی‌ و ای‌ معشوق‌ آسمانی‌!

ما بی‌آنکه‌ مختصات‌ آن‌ بهشت‌ موعود را بدانیم‌ و مدینة‌ فاضلة‌ حضور تو را بشناسیم‌ تو را دوست‌ می‌داشتیم‌ و به‌ تو عشق‌ می‌ورزیدیم‌.

که‌ عشق‌ تو با سرشت‌ها عجین‌ شده‌ بود و آمدنت‌ طبیعی‌ترین‌ و شیرین‌ترین‌ نیازمان‌ بود.

ظهور تو بی‌تردید بزرگترین‌ جشن‌ عالم‌ خواهد بود و عاقبت‌ جهان‌ را ختم‌ به‌ خیر خواهد کرد.

کلک‌ مشاطه‌ صنعش‌ نکشد نقش‌ مراد

هرکه‌ اقرار بدین‌ حسن‌ خداداد نکرد

  • حمید توانا


آدمیتی طلب کن . مقصود این است . باقی ، دراز کشیدن است . 

سخن را چون بسیار آرایش می کنند ، مقصود فراموش می شود .

بقّالی زنی را دوست می داشت . با کنیزک خاتون پیغامها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می سوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت. قصه های دراز فروخواند. کنیزک به خدمت خاتون آمد گفت: بقال سلام می رساند و می گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان . 

گفت : به این سردی؟! گفت : او دراز گفت ، اما مقصود این بود .

اصل مقصود است ؛ باقی درد سر است .

(مولانا - فیه مافیه)


  • حمید توانا

بازی تغییر کرده 

آنگونه که نبودی نیست

حالا دلم برای صدایت

موهایت

نفس هایت

عطر هوایت

تنگ که میشود هیچ

دستم هم به تلفن میرود

امامن شماره تو را لمس نمیکنم

برای برگشتنت تنها یک راه وجود دارد

در یک شب بارانی

قبل از اذان صبح زنگ خانه را بزنی

و بگو هیچ جایی برای رفتن نداری

و من چمدانت را از دستت بگیرم

و بگویم

به خانه خوش آمدی

من اگر جای تو باشم

این کار را میکنم

برگرد 

تا بگردم دورت


  • حمید توانا